ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۹, یکشنبه

عاشقانه های بی تاریخ. اسماعیل وفا یغمائی

  شعر عاشقانه اروتیک بخشی مهم از دنیای شعر و شعر ایرانی است که بدون آن نه دنیای شاعری تمام افقهایش را دارد ونه شاعر.شعر اروتیک ایرانی از رودکی و منوچهری شروع شده است و با حافظ و سعدی به اوج کلاسیک خود رسیده ودر جهان شعر شاملو و همراهانش ادامه یافته و تازنی و مردی و کشش عاشقانه ای وجود دارد و تا شور شاعرانه و کششهای تن و جان، ادامه خواهد یافت.شعر اروتیک عاشقانه همانی است که شاملو تاکید میکند که جانور غار نشین از آن مدد میجوید تا انسان شود و بدون آن ادمی همان جانور غار نشین بازیچه دست سنت و شریعت عقب افتاده ای است که تما دم و دستگاهش را در نفی اروتیزم و تبلیغ  پورنو گرافی عصر حجر فقهی به کار گرفته است و حتی اخلاف انقلابی شان هم در این چاه ویل دارند دست و پا میزنند. من  به عنوان شاعری ایرانی ودر کنار مبارزه سیاسی و بیش از چهل سال رنج و غربت و آوارگی هیچوقت نه شور اروتیزم را فراموش کرده ام و نه تا زنده ام فراموش خواهم کرد.سپاس خدا را و عشق را و زنان را .در دنیای شعر جائی برای ریاکاری نیست.انکه زندگی و آزادی را دوست دارد زنان را دوست دارد.به جان و نیز به تن، به آنان احترام میگذارد و دوستشان دارد .

شاهان و شورشیان
شاهان شورشیان غالب بودند
و شورشیان شاهان منتظر مغلوب!
تنها می بایست زمان سپری شود
در خاکستر گیسوان و دل ما
تا حقیقت عریانی پر ادبار خویش را به تماشا نهد
اینک من آن تمام شاعرانم
بی نام و بی صلت
و اینک تو تمام زیبایانی
در میان تاجها و شمشیرهای شکسته.....

به عنوان مقدمه

چه شود به خلوت خود اگر، به شبي سيه بكشانمت
نه گلاب وگل، كه به مقدمت، دو سه جام مي بفشانمت
در خانه ببندم و پرده ها، بكشم به پشت دريچه ها
كه كسي نبيند و جامه ها، بدرانيم! بدرانمت
فكنم، فكني همه در شرر، كه چو كفر و دين همه سر به سر
بشوند شعله و شعله ور، پس از آن بسي بستانمت
زتنت به بوسه‌ي بي امان ،زتو جان و جان بدهم به تو
كه چنانكه از تو چشيده ام، زتن و زجان بچشانمت
چو بجز من و تو و جز هوس، به سرا، نه شيخ و نه هيچكس
زپي تو همچو گذشته ها، بدوم من و، بدوانمت
تو چو آهوان گريز پا، چو پلنگ تشنه من از قفا
برسم كه كشًم ترا و ولي، نكًشم به بر بٍكشانمت
چو درخت ميوه‌ي باغ عدن، بكشم به برتن نازكت
ونهان ز ديده‌ي باغبان، بخمانمت بتكانمت
چو زميوه هاي تو خسته شد، لب و دست و ديده ي تشنه ام
بنشينمت به مقابل وبه هزار واژه بناممت
گل من دلم ،دل من گلم ، عسل و گلاب و مي و هلم
مه و موج و كشتي و ساحلم، چه بگويمت چه بخوانمت
تو بگو چگونه بنوشم از، نه لبت، دو چشم سياه تو
كه تو بيكرانه به حسني و من ناتوان نتوانمت
تو بگو كه چگونه ميتوان، به نهايت تو رهي گشود
مگر آنكه ز راه «وفا» شبي، بشناسمت، و بدانمت

تابلوی ضمیمه کار اسماعیل وفا یغمایی

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۱۵, جمعه

پنج عاشقانه. اسماعیل وفا یغمائی

1عاشقانه.چو گیسوی میگشائی. 


چو گیسو میگشائی ای بانو
تمام معابد جهان تاریک میشوند
وتمام شهریاران  در برابرت به سجده میروند
  چو گیسو میبندی
صبح از بناگوشت طلوع میکند
ای گندم وسایه های جنگل و نوای پرنده ناشناس.
بر لبت هزار بوسه میرقصد
در هر بوسه ات هزار تاکستان مست
وآنسوی چشمانت
شبی است که در آن گمشده ام
در جستجوی تمام ستارگان جهان
و آن شعله ی گمشده.....
28 مارس2015


2نمی بوسمت ای گل. عاشقانه. 



نمی بوسمت ای بانو
ای  گل
می ترسم که پر پر شوی!
نگاهت میکنم
هنگام که از خود طلوع میکنی
با پلکهای بسته ات که باز میشود
تا معنای ناز را جان دهد
و تمام غزلهای جهان را پناه....
می بویمت با هراس
و می روم و به نوای تمام پرندگان جهان گوش میکنم
که پیرامون تو زیبائی ترا میخوانند.... بیست و نه مارس 2015 

3غزلی که لبهای توست.عاشقانه. 




پنهان نمیکنم اما گاه

نمی خواهم بسرایمت با کلمات و کاغذ

می خواهم ببوسمت با هراس و عسل و گناه

تا ضربان دلهامان

در لبهامان حس شود

تا بدانم که غزل کلمه نیست

تا حس کنم که با لبها میتوان سرودبوسه ها را

و کلمه به کلمه غزلی را

غزلی را که نه میتوان شنید

نه میتوان خواند

غزلی را که لبهای توست

و تنها میتوان بوسید....
 
4-میگویند غزلهای مرا میدزدند
می گویند!
غزلهای مرا میدزدند!،
دزدیده اند
می گویم :غزلهای مرا دزدیده اند
نه راهزنان
بل عاشقان!
و می گویم
ای کاش تمام غزلهای مرا میدزدیدند
تا با نام خود واژه به واژه
در گوشهای کوچک گلرنگ معشوقی زمزمه کنند
و می گویم
ایکاش من خود غزلی بودم
تامی ربودندم
و زمزمه ام میکردند
با بوسه ای به نیم شبی بنام خویش
ایکاش غزلی بودم
که میدزدیدندم......
بیست و نه مارس 2015
 
5-با تمام زشتیهایش زیباست این جهان


وبا تمام زشتیهایش
زیباست این جهان.
شب سر بر دامن مینهم و میگریم
وچون به تو میاندیشم
صبح می اید و اشکهایم به شادی میخندند
زیباست این جهان
حتی اگر بمب افکنهای جان بولتون
پرواز کنان
در شب بی انتهای گیسوان تو
غرش کنان صبح را به آتش کشند
و کتفهای معصوم سحرگاهی ترا
به پیرانه سر می اندیشم
بسیار دیدم و خواندم و سفر کردم
اما تنها بوسه تو به من آموخت
ای معشوق
که عشق از تمام جباران جهان نیرومند ترست
و با تمام زشتیهایش
زیباست این جهان......
بیست و نه مارس2015


6-بزرگ است خدا


نه بخاطر فرشتگان مضحک و رسولان عبوس سنگی
و کتابهای آسمانی
با عنکبوتهای خون اشامی که در آنها میرقصند
بل بخاطر باران و صبح و نسیم.
**
بزرگ است خدا
نه بخاطر ناقوسها و مناره ها
و قاریانی با دهانهای مرگ و وحشت و گنداب
بل بخاطر رسیدن خرد مرموز تنها یک سیب بر درخت
و رازهای روئیدن خوشه های خرمابن و انجیر
بل بخاطر پرواز یک پرنده بر گندمزار
و بر آمدن ماه
و قرمزی یک گیلاس.

**
بزرگ است خدا
نه بخاطر دوزخش
نه بخاطر بهشتش
نه بخاطر سکه ی مبتذل جاودانگیش
نه بخاطر قدرتش
بی نهایتش
و....
بل بخاطر اینکه
از انفجار بیگ بنگ
لبان مرا
وپستانهای ترا رویانید
و دو سرخگل دیوانه را بر آن
گلهائی که نه با دست
بل با لب باید چیدشان
و با بوسه
           باید
             بوئیدشان
بزرگ است خدا ......
ششم آوریل 2015 میلادی

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

غزل در ستایش ترکان اسماعیل وفا یغمائی




غزل در ستایش ترکان ودرذم تجزیه طلبی!
اسماعیل وفا یغمائی


اگر تو ترکی، ای ترک
اگر توئی آذری،  ای پری
هزار سال خواهم جنگید
تا آذربایجان درآغوش ایران بماند
چنانکه مانده است
و ایران سر بر دوش آذربایجان گذارد
سر بر دوش توای زیبا، و سهند و سبلان
و بابک و ستارخان
چنانکه  چنین بوده است
اگر تو ترکی ، ای ترک
و اگر توئی آذری ، ای پری.....

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

عاشقانه های بی تاریخ .شماره پنجاه و یک غزل «حجاب» و «رضا خان» اسماعیل وفا یغمائی

در همه جا
و همه وقت
با تو همه چیز شعر است
ای محبوب، 
و دریغا  که نمیدانی
و بی تو من بی خویشم و بی خویشتن
و دریغا نمیدانی
***
 با تو من آفتاب را زمینی کردم
با تو ماه نیمه شب با من سخن گفت
با توعشق آغاز شد
با تو من در پایان خود آغاز شدم 
و نمیدانی.
***
ساده ای تو
چون درخت وآفتاب و گندم
در هیاهوی این همه ضربان دل  دیوانه من 
رقصان پیرامون سادگیهای تو 
وتو آن کیمیائی که همه چیز با تو شعر میشود
سنگ و اندوه و شب و تنهائی
آینه قدیمی با تصویر تو در اعماق آن لرزان
شب غریب در پس پنجره
خوابهای من در بیداریهایم
و بیداری های من در اعماق خواب
و حتی[ دریغا که نمیدانی]
«برقع »و «حجاب» شبگون زنان
و اراده «رضا خان»!
***
می خواستم ای محبوب
و می خواهم ترا
پیچیده در برقع
و درتاریکترین حجاب، پنهان
و می خواستم خود را جبار چون رضا خان
با اخمی تلخ و آهنین
در جستجوی تو[ای غزل و ای غزال]
با تمام تفنگچیانم درکوه و بیابان
تا  بجویمت وبیابمت و بگیرمت
تا بربایمت و به بندت کشم
تا به خلوتت برم و حجاب وجامه از تو برگیرم
و پیرامون تو  که چون غزالی هراسان
بچرخم چون پلنگی دیوانه
تا بنگرمت وببویمت وتماشایت کنم
لبانت را و دهانت را و گیسوانت را وگلوگاهت را
و آنگاه در مقابلت زانو زنم
برتکه های شکسته خدا و آئین و قانون!
و بسرایم برای تو ای محبوب عریان
زیباترین غزلهایم را
و بیاویزم بر چارسوقهای چار سوی جهان
و تو...
آن کیمیائی که همه چیز
با تو به شعر بدل میشود
و دریغا نمیدانی
و نمیدانی